أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

289

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

سر « 1 » سوى آسمان كرد گفت : بار خدايا درها مىبينم بسته و جمال « 2 » مىبينم « 3 » آراسته ، و خانه مىبينم خالى و من شخصى « 4 » شهوانى و در صحبت از نفسانى . اگر نظر كلايت تو نباشد غبار ادبار از « 5 » روزگار آل يعقوب برآمده گير . « 6 » در ساعت از حضرت جبروت به سرّ او خطاب آمد : « ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها . » « 1 - » گفت « 7 » آن در كى خلق به حيلت « 8 » بندد « 9 » مىتوانم گشادن « 10 » ، و آنك من بندم به عصمت كس نتواند گشادن . اگر زليخا در به حيلت ببست تا به خلوت از تو « 11 » كام برگيرد « 12 » ، من ترا دربند عصمت آرم « 13 » و در ببندم تا بر تو ظفر نيابد . همچنين مظلومى در دست ظالمى « 14 » شود و دل و جان او از تازيانهء ظلم افگار شود . اگر « 15 » خواهد كى تا خود را از آفت ظلم او برهاند ، بهر سوى مىدود و از هر راهى مىپويد . بقاضى رود در بسته بيند . « 16 » « و كذا فى الحاجب و الامير و الرئيس » « 17 » همه را در بسته بيند . [ 71 الف ] بنده محروم بماند ، همى از حضرت جبروت به سرّ او خطاب آيد : بندهء بيچاره تا كى گرد درهاى بسته گردى ، اگر ايشان « 18 » بر تو در ببستند « 19 » من « 20 » در عنايت باز گشاده‌ام « 21 » ، به من آى كى من ترا بسم ، به من بنال تا « 22 » فرياد رسم ، و اگر خايفى ايمنت گردانم ، و اگر گرسنه‌اى سيرت گردانم ، تا كى بهر كس پناه برى ؟ بيا كى پناهگاه مظلومان و چارهء « 23 » بيچارگان منم .

--> ( 1 ) - روى ( 2 ) - + زليخا ( 3 ) - « مىبينم » ندارد ( 4 ) - شخصىام ( 5 ) - + چهرهء ( 6 ) - + و اگر كلائت تو نباشد كار يوسف از دست شده گير ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - بنندد ( 10 ) - گشاد ( 11 ) - + بربيابد ( 12 ) - « كام برگيرد » ندارد ( 13 ) - آورم ( 14 ) - + گرفتار ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - + راه نيابد همچنين بسراى امير رود و بسراى رئيس و عميد رود ( 17 ) - از « و كذا فى . . . » ندارد ( 18 ) - خلق ( 19 ) - ببست ( 20 ) - خالق ( 21 ) - گشاده است ( 22 ) - نال كت ( 23 ) - چاره‌ساز ( 1 - ) سورهء فاطر / 2